پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - موج سوم بنيادگرايي اسلامي - کاظمی جمال

موج سوم بنيادگرايي اسلامي
کاظمی جمال

در پايان هزاره‌ي دوم، ادبيات سياسي جهان به واژگان و مفاهيم نويني برخورد كرد كه اين واژگان و مفاهيم نوين، از يك سو حاصل بسط و بلوغ انديشه‌ي سياسي و از سوي ديگر محصول ظهور و زايش گرايشات و جنبش‌هاي سياسي ـ اجتماعي بديعي بوده است. بدين قرار از يك طرف مفاهيمي؛ چون آزادي، دموكراسي، حقوق بشر و... معنا و مدلول تازه‌اي پيدا كردند و در سايه‌ي كاوش‌هاي نظريه‌پردازان عرصه‌ي سياست، دايره‌ي دلالت‌هاي مفهومي آنان تغيير كرده و منظومه‌ي گفتماني نوي زاده شد. و از طرف ديگر نهضت‌هايي؛ چون صلح سبز، محيط زيست‌گرايان، طالبان و... پاي در عرصه‌ي وجود نهادند.
بنابراين تحليل موقعيت نوين سياسي جهان تنها در صورتي امكان‌پذير خواهد بود كه متدلوژي تحليل سياسي، با انقطاع از متدلوژي سنتي تحليل، شيوه‌ي جديدي پيدا كرده و رويكرد مناسبي براي ارزيابي انديشه و رخدادهاي سياسي معاصر، به استخدام درآورد. چنانكه گفته شد «پديده‌ي طالبان» يكي از اين واقعيت‌هاي تازه و نوظهور در عالم انديشه و حيات سياسي است. طبيعتا تحليل اين دو پديده‌ي نوظهور، به كمك روش‌شناسي سنتي سياست امري ناممكن بوده و بايد نقطه‌ي عزيمتي جديد در اين مسير انتخاب كرد.
شيوه‌ي گنجاندن طالبان در ذيل جنبش‌هاي بنيادگرا (Foundamentalism) از متداول‌ترين تقسيم‌بندي‌هايي است كه در مقام تحليل پديده‌ي طالبان به‌كار گرفته مي‌شود. و اين مسأله نكته‌اي غريب و غامض نيست. به طور قطع طالبان نماد و نمونه‌ي بيّن و بارز بنيادگرايي در جهان است. اما اين واقعيت نيز از بديهيات است كه معناي بنيادگراييِ طالبان، معنايي خاص بوده و قابل مقايسه با ساير جنبش‌هاي بنيادگرا در جهان اسلام نيست. از اين رو، بايسته است كه در آغاز سخن و از باب تحرير دقيق محل نزاع، مفردات و كليد واژه‌هاي نوشته‌ي حاضر را مورد تحقيق و بررسي قرار دهيم تا بر اساس آن معلوم شود بنيادگرايي طالبان، دقيقا به چه معنايي است و تمايزات آن از ساير شقوق بنيادگرايي كدام است؟

بنيادگرايي
معمولاً در تاريخ بيداري جوامع اسلامي از دو گرايش عمده و اساسي ياد مي‌شود كه هريك به نوبه‌ي خود در نوزايي تفكر اسلامي سهمي به‌سزا دارند. يكي از اين دو گرايش متعلق به سيدجمال‌الدين حسيني اسدآبادي بوده و ديگري از آنِ حسن البناء بنيانگذار جمعيت اخوان المسلمين مصر است. آنچه در كانون توجه و التفات سيدجمال وجود داشت، توجه به مباني معرفتي نوزايي مسلمين و تحول در زيرساخت‌ها و شالوده‌ي فكري ايشان بود. و حال آنكه جوهره و مضمون حركت حسن‌البناء، عمدتا بازيابي «هويتِ» جوامع اسلامي با تكيه بر سنت سلف و احياي مدل سياسي ـ اجتماعي عصر صدر اسلام به‌شمار مي‌آيد. در حالي كه گرايش اول بر تحول مضامين سنگواره‌شده‌ي اسلامي و تطبيق آن با مقتضيات دوران جديد، همت مي‌گمارد، اما گرايش دوم بر احياي ظواهر و مظاهر سنتي اسلام و بازآفريني «رويّه‌ي سلف» تأكيد مي‌نمايد. از اين رو مي‌توان گرايش دوم را بنا به تعابير رايج در جامعه‌شناسيِ سياسي، گرايش «رجعت‌طلب» و گرايش اول را گرايش «ترقي‌خواه» نام نهاد.
بنابراين انديشمنداني؛ چون ابوالاعلي مودودي، سيد قطب و حسن‌البناء ـ و به طور كلي مؤسسان و وابستگان جمعيت اخوان المسلمين ـ همگي نمايندگان گرايش دوم محسوب مي‌شوند. اين نوع گرايش در مصطلحات رايج سياسي، «بنيادگرا» ناميده مي‌شود. البته مدلول و معناي بنيادگرايي در روند تاريخ دستخوش تغييرات و تحولات شگرفي شده است كه هم‌اينك مي‌توان چند شاخه، يا چند روايت از بنيادگرايي را شاهد بود كه اين روايت‌ها در پاره‌اي موارد به تعارض و تغاير نيز مي‌رسند. بنيادگرايي در فاز نخست خود، دغدغه‌اي ضداستعماري داشت و بيش از هر چيز ديگر نسبت به تجزيه‌ي ممالك اسلامي پس از فروپاشي امپراطوري عثماني حساسيت مي‌ورزيد. با اشغال بيت‌المقدس توسط رژيم غاصب اسراييل، كانون تكاپوي اين نوع بنيادگرايي در سرزمين فلسطين متمركز شد و فاز دوم بنيادگرايي را مي‌توان محصول مقابله‌ي متفكران جوامع اسلامي با اردوي ماركسيسم به عنوان يكي از قطب‌هاي قدرت جهاني دانست. در اين مرحله، بنيادگرايي در شكل و هيئت يك ايدئولوژي ظاهر شد و به تمام قامت در برابر ايدئولوژي ماركسيسم جهاني، قيام كرد. به نظر مي‌رسد كه با فروپاشي اردوي كمونيسم شوروي، فاز سوم بنيادگرايي گام در عرصه‌ي وجود نهاده است. اين فاز جديد برخلاف دو مرحله‌ي پيشين ـ كه عمدتا خصلت و وجهه‌اي تدافعي داشت ـ جنبه‌اي تهاجمي به خود گرفته است. گويي در شرايط جديد، بنيادگرايي اسلامي خود را از زاويه‌ي انزوا و انفعال بيرون آورده و از موضع فعال و خلاّق، ابتكار عمل را از آن خود نموده است. آنچه آماج تهاجم فاز جديد بنيادگرايي است، لزوما استعمار و اردوي ماركسيسم نيست، بلكه ساختار نظم نوين جهاني است كه بر شالوده‌هاي ليبرال دموكراسي با ابزارهايي؛ چون جنگِ رسانه‌ها، تكنولوژي نوين ارتباطي و ميل روزافزون به جهاني شدن، استوار شده است. فاز سوم بنيادگراييِ اسلامي ـ كه طالبان را مي‌توان مصداق بارز آن به‌شمار آورد ـ از يك سو بر احياي ظواهر و مظاهر صوري تاريخ صدر اسلام تأكيد مي‌ورزد و از سوي ديگر، بر شدت سياسي و حتي نظامي و داعيه‌ي برپايي حكومت اسلامي و اقامه‌ي احكام الهي (البته با قرائت و روايت ويژه‌ي خود). طالبان بي‌شك كاخ امارت خود را بر بنيان‌هاي چنين نگرشي بنا نهاده است.
برخلاف فاز اول و دوم بنيادگرايي كه كمتر در دام خشونت‌ورزي‌هاي نامشروع و غيرانساني گرفتار مي‌آمد، فاز سوم (طالبان) آشكارا و با افتخار و بدون توجه به مضامين انساني اسلام ـ كه قتل نفس را قتل‌عام مي‌داند ـ دست به كشتار «ديگري» مي‌گشايد. لذا اين «ديگري» هم مي‌تواند يك مسيحي و يهودي، هم مي‌تواند يك «شيعه‌ي هَزاره‌اي»! يا يك ديپلمات فرانسوي و يا يك خبرنگار ايراني باشد! به هر تقدير، به نظر مي‌رسد كه نقطه‌ي عزيمت مناسب در تحليل موقعيت طالبان، لحاظ كردن اين نكته باشد كه طالبان نمونه‌اي ناب از موج جديد بنيادگرايي اسلامي است كه در نگرشي منصفانه و عالمانه زائده‌اي دل‌آزار در فرآيند نوخواهي و نوجويي جوامع اسلامي و نهضت مبارك احياي انديشه‌ي مسلمين به‌شمار مي‌آيد. حال سؤال اين است كه طالبان بر كدام پيشينه و پشتوانه‌ي تاريخي تكيه دارد و از حيث تئوريك، كدام مباني را مفروض گرفته است؟

پيشينه‌ي تاريخي طالبان
شناخت طالبان بدون بررسي سنت صوفيانه‌ي سرزمين هند، ناممكن است. چراكه طالبان روحيه‌اي صوفي‌مشرب داشته و داعيه‌دار نوعي پالايش و پيرايش صوفيانه است. تعقيب اسلاف ديني طالبان ما را به ديدگاه‌هاي فرقه‌هايي؛ چون «نقشبنديه»، «قادريه»، «وهّابيّت» و نيز افرادي؛ چون شاه ولي‌الله دهلوي مي‌رساند كه در ذيل به توضيح هريك از آنها مي‌پردازيم:
١. شاه ولي‌الله دهلوي
شاه ولي‌الله داراي گرايش صوفيانه بود، و براي جلوگيري از فروپاشي جامعه‌ي مسلمانان هند، قيام كرد. اكثر محققان معتقدند شاه ولي‌الله، حنفي‌مذهب بود و انديشه‌ي تصوف را ترويج و تبليغ مي‌كرد. بررسي انديشه‌هاي او حاكي از شباهت دستگاه فكري‌اش با آرا و نظرات محمدبن عبدالوهاب است. شاه ولي‌الله قويا به ضرورت و لزوم احياي نظريه‌ي «خلافت جهاني» باورداشت و به رغم ديدگاه‌هاي صوفيانه‌اش، نسبت به شيعيان موضعي خصمانه اتخاذ كرد.
٢. نقشبنديّه
طريقت نقشبنديه توسط بهاء الدين نقشبند در بخارا بنيان نهاده شد، ولي در قندهار استقرار يافت و بعدها در هرات و كابل نيز پيرواني پيدا كرد. اين طريقت صوفيانه را «تصوف سنت‌گرا» ناميده‌اند. در اين طريقت صوفيانه، به فقه و شريعت اسلامي، احترام و اصالتي بي‌چون و چرا قايل مي‌شوند. رهبر، نزد آنان جلوه‌اي آسماني دارد كه فرمانش مطاع و اطاعت از حكمش واجب است. جانشيني رهبر در اين طريقت، موروثي مي‌باشد.
٣. طريقت قادريه
عبدالقادر گيلاني پايه گذار اين نحله‌ي صوفيانه است. در طريقت صوفيانه‌ي اين مسلك گفته‌اند كه مي‌كوشد مذهب را با خصوصيات ايلاتي و قبيله‌اي خود پيوند زند. تصوف قادريه در ميان قبايل، تبلور سياستي است كه رنگ و بوي مذهبي ندارد. حتي برخي گفته‌اند كه اين نحله‌ي تصوف، بيشتر رنگ و بوي ضديت با روحانيت را دارد. اما به هر حال، اصل مسلّم آن است كه متابعت جمعي يك طايفه و يا قبيله از يك خانواده‌ي مقدس ضروري است. در اين خانواده «بركت»، موروثي بوده و باعث تقدس جامعه مي‌شود. اين نحله‌ي صوفيانه نيز ابتدا در قندهار استقرار يافت و آرام آرام، باب مراوده را با حاكمان و سران قبايل آن شهر گشود و از اين طريق، ثروت و مكنتي شگرف به دست آورد.
٤. محمد بن عبدالوهاب
محمد بن عبدالوهاب داعيه‌دار بازگشت به اسلام نخستين، سلف صالح و مبارزه با بدعت‌ها بود. او عقايد ٧٢ ملت را بدعت و شرك مي‌دانست و طريق نجات را در حنبلي‌گري جست‌وجو مي‌كرد. او حتي مظهر بارز و تّام و تمام سلف صالح را امام احمد حنبل مي‌دانست كه خود، نمونه‌ي شاخص تمسك به ظواهر احاديث، مخالفت با عقل‌گرايان و معتزله و معارضه با اجتهاد رأي و قياس و به‌كارگيري خرد در امر دين بود. طرفداران محمد بن عبدالوهاب با تكيه بر شعار «امّا الوهابيه و امّا السيف» به كشتار مخالفان و بدعت گزاران در امر دين مي‌پرداختند و به واسطه‌ي درك قشري و ظاهرگرايانه‌ي خود، حلقه‌ي دينداران را به شدت تنگ كرده و دينداري حقيقي را تنها و تنها از آن خود و معتقدان مكتب خود مي‌دانستند.
منظومه‌ي فكري ـ عقيدتي طالبان در واقع ـ از حيث پشتوانه‌هاي نظري و تئوريك ـ آميزه‌اي از اين چند نحله‌ي فكري ـ ديني است. طالبان تركيبي از تمايلات صوفيانه، خشونت‌ورزي‌هاي تكليف گرايانه و انديشه‌هاي ظاهرگرايانه‌ي وهابيت را با باورهاي قبيله‌اي و ايلاتي تلفيق نموده و با تكيه بر عنصر قوميت، طالب استقرار شريعت نبوي مي‌باشد.
اكنون شايسته است تا نظري گذرا به مدارس ديني طالبان بيفكنيم كه كانون تعليمات و تبليغ‌هاي ايشان است. يكي از اين مدارس كه ريشه‌ي رشد طالبان را تغذيه مي‌كند مدرسه‌ي ديوبند است.

مدرسه‌ي ديوبند
طالبان، فرزندان روحانياني هستند كه پدرانشان در مدرسه‌ي ديوبند درس خوانده و شيوه و روش ديوبندي را در كشور خود تبليغ نموده‌اند. ديوبند، روستايي در ايالت «اتراپراديش» هندوستان است.
حوزه‌ي علميّه‌ي ديوبند در محرم سال ١٢٨٣ه··. ق توسط مولانا محمد قاسم نانوتوي داير شد. دكتر قاسم صافي در اين خصوص گفته است: «اهداف بنيان گذاران مدرسه‌ي ديوبند عبارت‌اند از: ١. آزادي وجدان و احياي كلمه‌ي حق؛ ٢. سعي در برقراري ارتباط ميان مسلمين در يك نظام مردمي جمهوري؛ ٣. حفاظت و اشاعه‌ي مكتب شاه ولي اللّه‌ دهلوي؛ ٤. خاتمه‌ي استبداد و خودخواهي در جامعه‌ي هند؛ ٥. احياي علوم ديني؛ ٦. تربيت صحيح علوم عقليه؛ ٧. تربيت علمايي كه با داشتن مهارت در دين از علوم جديد نيز آگاه باشند».
بر اين اساس، طالبان در واقع دست پروردگان مكتب شاه ولي‌اللّه‌ دهلوي به شمار مي‌آيند و از آنجا كه بانيان اوليه‌ي طالبان، درس خواندگان مدرسه‌ي ديوبند هستند، آنان را «طالبان ديوبندي» نيز نام نهاده‌اند. اما تفكر ديوبندي، پس از چندي در مدارس مربوط به «جمعيت العلماي پاكستان» باز توليد شد. مدرسه‌ي اسلاميه‌ي «فيض العلوم» به رهبري مولانا فضل الرحمان نزديك حيدرآباد، مقر جمعيت العلماي پاكستان است و يكي از اصلي‌ترين مراكز تربيت و تعليم ديني طالبان به شمار مي‌رود.
اين مدارس، عمدتا با فرهنگي صوفيانه، ظاهرگرايانه و خشونت‌طلبانه، به طالبان و طلاب جوان، درس دين‌ورزي و دين‌داري مي‌دهند. در واقع مدارس مزبور از مهم‌ترين كانون‌هاي باز توليد فكر طالبان هستند و به خودي خود، تلفيقي از آموزه‌هاي وهابيّت، فرقه گرايي، صوفي مشربي و بدعت ستيزي را به طلاب خود عرضه مي‌كنند.